Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


خاطرات خاله جون و عليرضا

گل من عيد 94 رو كنارم بود و حسابي بهش خوش گذشت . فقط از من ميخواست باهاش فوتبال بازي كنم و من و دايي هم حسابي باهاش بازي كرديم  

عليرضا و توپ سبز 

  

خواهر كوچولو

  

عشق داداشي به خانم خواهر

  

به آقاي پدر گفته عكس بگير مخصوص خاله 

 

 

 

 

 

 توت هاي مخصوص خاله

+نوشته شده در سه شنبه نهم تیر ۱۳۹۴ساعت8:32توسط خاله جون | |

 جوجوي من به همراه مادر خانمي و آقاي پدر كلي  برف بازي كرده چند عكس هم براي من فرستادن منم هي حرص ميخورم هي حرص ميخورم چرا اونجا نيستم

اينجا مثلا شده خرگوش خاله 

با شادي داره رو برف ها سر مي خوره

 

اينم سيد رضا و آدم برفي كه خودش ساخته

اينم شادي بعد از برف بازي

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲ساعت15:7توسط خاله جون | |

سید رضا همش  غلط غلوط حرف میزنه و فقط ما می فهمیم که چی میگه هر جا میره باید یه مترجم باهاش باشه...

دیشب مهمون داشتیم و سید رضا اومد خونمون وقتی داشتیم میوه می خوردیم دیدم جوجو بشقابش رو برداشت و رفت تو یه اتاق دیگه !! منم زود رفتم ببینم چی شده (آخه هر وقت میاد خونه ما کسی جرات نداره به سید رضا چپ نگاه کنه آخه با خاله طرفه!!) دیدم داره آروم آروم میوه میخوره (عاشق گیلاسه)

 گفتم : چه شده داداشی ؟چرا نمیای پیش ما

سید رضا: ننیام (نمیام) اونا ننیزارن(نمیزان) نینیه (میوه ) بخورم

گفتم کی ؟ بیا تا ببینم کیه که جوجوی منو اذیت میکنه .

گفت : بیا اول لیلاس بخوریم للاس(لباس) اوزورگ (بزرگ ) بتوشیم (بپوشیم)و بریم باهاشون بجنگیدم

منم گفتم جانم ؟؟؟؟؟  

خلاصه ما گیلاس خوریم یعنی خورد(به کسی اجازه نمیاده دست بزنه ) بعد رفتیم به جنگ بچه ها و کلی با هم بازی کردیم

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر ۱۳۹۱ساعت10:25توسط خاله جون | |

منم گفتم چشم .

من : ماماني من ميترسم منو تنها نزار

سيد رضا زود اومد منو نوازش كرد و گفت نترس پسرم ، عزيزم من پيشتم و منو بوسيد و بغل كرد .

سيدرضا : پسرم ميخوام برم بازار چي ميخواي برات بخرم ؟؟ اوشولات (شكلات) و آداس(آدامس)ميخواي؟

من : ماماني هرچي تو خريدي منم دوست دارم

خلاصه ما همينجوري هي مادرمون برامون غذا از قبيل ككاب(كباب)خورش و برش(خورشت و برنج)درست ميكرد و ما چون بچه خوبي بوديم بدون چون و چرا ميل ميكرديم تا  اينكه صداي در اومد و آقاي پدر اومد

منم زود گفتم اه عليرضا بابايي اومد . ديديم يكدفعه گفت : پسر گلم منم ماماني هستم اول بزار بابايي لباسش رو عوض كنه بعد بياد پيش ما تا با هم بازي كنيم .

من :

 واقعا نميدونيد خواهرم اين چيزا رو كه ميديد چقدر ميخنديد منم ريز ريز ميخنديدم آخه اولين بار بود از اين بازي ها ميكرد چون عاشق بازي هاي پر از هيجانه .

توصيه : حواستون باشه وقتي خواهرزاده ي محترم درخواست مامان بازي ميكنه زود قبول نكنيد چون مجبور ميشويد به زور به خونتون برگرديد و صداي گريه ش رو بشنويد

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت9:0توسط خاله جون | |

چند شب پيش خونه جوجوي كوچولوي نازم بودم . داشتم كنارش بازي ميكردم كه يدفعه گفت خاله مياي مامان بازي كنيم من گفتم باشه و بازي ما اينجوري شروع شد . شايان ذكر است سيد رضا گفت خودش ميشه مامان منم پسرش ميشم .

سيدرضا: پسرم صنونه (صبحانه) چي ميخوري؟ تخخ (تخم مرغ) ميخوري؟

من : بله ماماني اگه ميشه برام درست كن . مرسي

سيدرضا : بيا پسرم عزيزم بخور .

منم مثلا داشتم صبحونه مامانم رو ميخوردم بعدش خواستم برم طرف يخچال مثلا آب بيارم كه يكدفعه گفت پسرم ، عزيزم در يخچال رو آروم باز و بسته كن . باشه

ادامه دارد.....

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت8:57توسط خاله جون | |

سيد رضا چند روز پيش با مادر خانمي و مادرجون(مادر آقاي پدر) رفته بودن اصفهان پيش دكتر مادر خانمي ....

اما مكالمه سيد رضا با خاله قبل از رفتن به اصفهان

وقت خداحافظي :

سيد رضا : خاله با هناپيما(هواپيما) ميرم اصفهان نه يه وقت زنگ بزني به سيدرضا بگي ميخوام حرف بزنم ها من ميخوام بازي كنم ( خاله ، شيرجه به سوي عليرضا براي ماچ و بوسه و گاز)

مكالمه سيدرضا با دكتر مادر خانمي

سيد رضا : سلام

دكتر : سلام پسر گلم خوبي؟

سيدرضا: خوبم ، ماماني من كجاست ؟؟

دكتر : رفته اون يكي اتاق الان مياد

سيدرضا: آمپولش زدي؟؟ ديگه آمپول نزني ها ؟؟(انگشت تهديد)

دكتر: باشه پسرم ، اسمت چيه ؟

سيد رضا : سيد رضا ، مامانم رو خوب كني ها (انگشت تهديد)

دكتر از خنده روده بر مي شود ....

سيدرضا : ديگه كاري نداري خدادظ (خداحافظ)

***

آقاي پدر و سيدرضا

آقاي پدر : سيد رضا سلام پسرم خوبي ؟

سيدرضا : بابايي ميخوام بخوابم  شب بخير

خلاصه تو اين چندروز ما موفق به حرف زدن با سيد رضا نشديم چون آقا رضا وقت نداشت ميخواست بازي كنه  

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۰ساعت13:0توسط خاله جون | |

سلام به تمام دختراي خوب ايران زمين روزتون مبارك خوشكلا من سيد كوچولو اين روز رو به تمامي دختراي خوب تبريك ميگيم مخصوصا به ني ني كوچولوها

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر ۱۳۹۰ساعت11:34توسط خاله جون | |

خوب جوجوي خوشكل من از مسافرت طولاني مدتش برگشت ان شاالله ديگه هيچوقت از من دور نشه نه خودش نه مادر خانميش

اول از همه بگم به طور كامل حرف ميزنه ولي فوق العاده بامزه بايد خيلي دقت كني  متوجه بشي كه چي ميگه من امروز دو تا از شعرهايي  كه مدام ميخوانه رو ميزارم البته با زبون خودش

حسني نگو بلا لولو  ، تنبل تنبلا لولو  ،   موي سياه   ، ناخن دراز  ، واخ واخ واخ  ، موهاتو كوتاه كنيم  ،  اگه بگي سيد عليرضا موهاتو اصلاح كني كلي دعوات ميكنه كه نه مو رو كوتاه ميكنن

و اون يكي شعرش كه عمه جون بهش ياد داده و فوق العاده دوسش داره چون مرتب ميخونش

وايسا وايسا كارت دارم من خرگوشم كاري ندارم  ، همين !! اصلا اين جوجو ما حروم شده بايد فرار كنه حيفه اينجا مونده

پي نوشت : دقت بفرماييد شعر حسني و موشه رو اينجوري ميخونن اونا تحريف شده ست 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۰ساعت9:25توسط خاله جون | |

سلام عزیز خاله

آره گلم از عنوان وبلاگ معلومه که من خیلی دلتنگ تو هستم آخه تو از من خیلی دوری ......

داشتم  تو فایهای کامپیوتر مي گشتم که یه دفعه رفتم سراغ عکسهای جوجوی قشنگم از وقتی که کوچولو تا حالا که بزرگ شده خیلی بیشتر دلم واسش تنگ شده  تصمیم گرفتم از دلتنگیم براش بگم و بهش بگم خیلی دوست دارم قشنگترین و بهترین و دوست داشتنی ترین خواهرزاده ی دنیا

اولین روزی که وبلاگ رو ساختم خیلی خوب یادمه علیرضا تازه بدنیا اومده بود و  آقای پدر به خاطر شغلش میخواست از پیش ما بره (خوشبختانه نشد ) منم اون روزا که حالم خیلی بد بود و داشتم دیوانه میشدم به پیشنهاد یکی از دوستان این وب رو ساختم تا از طریق نت و عسکهایی که مادر خانمی واسم میل میکنه با جوجو در تماس باشم اینجوری شد که طلای من صاحب یه وب شد

سید علیرضا جان بهترینم عزیزترینم خاله خیلی دوست داره و میدونم تو  هم منو خیلی دوست داری امیدوارم زود حرف بزنی و اینو بهم بگی

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۰ساعت18:38توسط خاله جون | |

مكالمه من و مرد كوچكم ("" توجه توجه "" جوجوي من الان پيشم نيست دل منم كه ميدونيد از دوري و دلتنگي شده قد يه نخود كوچولو  قبض موبايلم هم سر به فلك كشيد مگه ميشه به جوجو زنگ زد و يك دقيقه حرف زد؟؟؟ 

خاله : سلام نفسم خوبي ؟ الهي خاله فدات بشه و ....

عليرضا : سلام بله (اين بله رو با صداي بلند و محكم ميگه كه طرف ميخكوب ميشه) آجي تو كجايي ؟

خاله : من خونه م

عليرضا : نه سركاري ، منم سركارم ، موبايل ندارم (يه ماه رمضوني  اداره اجازه زود رفتن رو به ما داده اين بچه نميزاره استراحت كنيم )

خاله : كي خوشكل منه ؟

عليرضا : سيد رضا

خاله : كي نفس منه ؟ كي جوجوي منه ؟

عليرضا : سيد رضا

خاله : كي قلب منه ؟ كي شيطون منه ؟

عليرضا : سيد رضا

خلاصه كلي از اين حرفها ميزنم اونم فقط ميگه سيد رضا اي ول به جوجوي خوشكل خودم كه ميدونه خودش نفس خاله ست

پي نوشت : چيزي ندارم كه بگم جز نماز و روزه هاي همگي قبول درگاه حق

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت8:30توسط خاله جون | |