Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


خاطرات خاله جون و عليرضا

سلام

روزايي كه پيش سيد رضا بودم وظيفه من بود كه باهاش برم مهد اونم كلي خوشحال ميشد كه خاله بايد همراهيش كنه چون با خاله ميشه وقت برگشت موقعه رفتن به پارك و كلي بازي و شادي بود. شيطون ميدونست من هيچوقت بهش نه نميگم و هرچي بگه ميگم چشم با اينكه مسير خونه تا مهد خيلي كم بود اما من بيصبرانه انتظار اين ساعت رو ميكشيم . روز اول به من ميگفت خاله حواست جمع باشه من يه بار بيشتر بهت مسير رو نميگم خوب ياد بگير دفعه بعد خودت تنهايي بايد بياي دنبالم من ميگفتم چشم و ميخنديدم و محكم بغلش ميكردم اين وروجك رو

مادر خانمي ميگفت از وقتي اومدي زود آماده ميشه و تكاليفيش رو زود مينويسه .

از مربي مهربونش خواستم  كه چند تا عكس بگيرم . هنوز بچه هاي كلاس نيومده بودن فقط سيد رضا و سه تا از دوستاش اومده بودن  . گل من نفر دوم از سمت راسته

اينجا هم كه رفته بودن بازديد از موزه . من از روي عكسي كه مهد بهشون داده يه عكس گرفتم به خاطر همين كيفيت خوبي نداره سيد رضا نشسته نفر پنجم از سمت چپ  . آزاده جون ميگه سيد رضا از همه بچه ها سنش كمتره به خاطر همين خيلي مواظبش بود البته فوق العاده دوستش داره

+نوشته شده در یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت8:45توسط خاله جون | |

عليرضا گل ناز من باغ پرندگان اصفهان كه رفته بود كلي ذوق كرده براي حيوانات و ازهمه بيشتر از طاووس خوشش اومده بود .

 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت9:7توسط خاله جون | |

اين از مكالمه ديروز من و جوجه

من : سلام گلم عزيزم خوبي نفسم

عليرضا : سلام خاله (با بي حوصلگي تمام)

من :‌گل من داره چكار ميكنه

عليرضا : (حالا ديگه سرحال ميشه و يه نفس حرف ميزنه) ما داريم اسباب بازي ميكنيم

خاله : چي ؟ اسباب بازي

عليرضا : نه نه اسباب كشي . خاله ما يه جاي ديگه رفتيم اگه اومدي و زنگ زدي ما نيستم ها ميخوايم بريم يه خونه ديگه كه درش سفيد بعد مياي وان رو ميزني(آبفن رو ميگه يعني طبقه اول) بعد من در رو باز ميكنم تو مياي و يه عالمه اسباب بازي براي من مياري . نكنه بري تو(۲) رو يزني(آبفن طبقه دوم رو ميگه) ما اونجا نيستيم ها اگه يزني ميري خونه همسايه . خاله بابايي خونه نيست و من دارم به ماماني كمك ميكنم ديگه چيزي نمونده خاله مادرجون و دايي نياين شيطونك بازي كنن و وسايل ما رو خراب كنن تازه اسباب بازي هاي من توي كارتن هستن و يه وقت نياي درشون بياري ماماني دعوات ميكنه ها ....

خلاصه همينجوري هي حرف ميزد و من هي قربونش ميرفتم خواهرم ميگه تا حالا يه ريز اين همه با كسي حرف نزده بود و اين همه آمار نداده بود .

اينم از شاهكار خاله

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393ساعت9:6توسط خاله جون | |

عليرضا چند تا عكس توي مهد گرفته و كلي از ديدنش ذوق ميكنه . به من زنگ ميزنه و با ذوق ميگه خاله من با دوستام عكس گرفتم ببين چه خوشكل شده  بعد گوشي تلفن خونه شون رو ميگيره طرف عكس ها (فكر ميكنه من ميتونم ببينم ) ميخواي براي تو هم بفرستيم خوشحال بشي  حالا من از پشت تلفن جيغ و فرياد

ميكي و عليرضا

اين عكس رو گذاشتم روي Desktap رایانه اداره

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم خرداد 1393ساعت9:30توسط خاله جون | |

 جوجوي من به همراه مادر خانمي و آقاي پدر كلي  برف بازي كرده چند عكس هم براي من فرستادن منم هي حرص ميخورم هي حرص ميخورم چرا اونجا نبودم

به مادر خانمي گفته من خرگوش خاله هستم

آدم برفي براي خاله

عكس يادگاري با آدم برفي

با شادي داره روي برفها سر ميخوره

+نوشته شده در شنبه دهم خرداد 1393ساعت9:14توسط خاله جون | |

سید رضا همش  غلط غلوط حرف میزنه و فقط ما می فهمیم که چی میگه هر جا میره باید یه مترجم باهاش باشه...

دیشب مهمون داشتیم و سید رضا اومد خونمون وقتی داشتیم میوه می خوردیم دیدم جوجو بشقابش رو برداشت و رفت تو یه اتاق دیگه !! منم زود رفتم ببینم چی شده (آخه هر وقت میاد خونه ما کسی جرات نداره به سید رضا چپ نگاه کنه آخه با خاله طرفه!!) دیدم داره آروم آروم میوه میخوره (عاشق گیلاسه)

 گفتم : چه شده داداشی ؟چرا نمیای پیش ما

سید رضا: ننیام (نمیام) اونا ننیزارن(نمیزان) نینیه (میوه ) بخورم

گفتم کی ؟ بیا تا ببینم کیه که جوجوی منو اذیت میکنه .

گفت : بیا اول لیلاس بخوریم للاس(لباس) اوزورگ (بزرگ ) بتوشیم (بپوشیم)و بریم باهاشون بجنگیدم

منم گفتم جانم ؟؟؟؟؟  

خلاصه ما گیلاس خوریم یعنی خورد(به کسی اجازه نمیده دست بزنه ) بعد رفتیم به جنگ بچه ها و کلی با هم بازی کردیم

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت10:25توسط خاله جون | |

منم گفتم چشم .

من : ماماني من ميترسم منو تنها نزار

سيد رضا زود اومد منو نوازش كرد و گفت نترس پسرم ، عزيزم من پيشتم و منو بوسيد و بغل كرد .

سيدرضا : پسرم ميخوام برم بازار چي ميخواي برات بخرم ؟؟ اوشولات (شكلات) و آداس(آدامس)ميخواي؟

من : ماماني هرچي تو خريدي منم دوست دارم

خلاصه ما همينجوري هي مادرمون برامون غذا از قبيل ككاب(كباب)خورش و برش(خورشت و برنج)درست ميكرد و ما چون بچه خوبي بوديم بدون چون و چرا ميل ميكرديم تا  اينكه صداي در اومد و آقاي پدر اومد

منم زود گفتم اه عليرضا بابايي اومد . ديديم يكدفعه گفت : پسر گلم منم ماماني هستم اول بزار بابايي لباسش رو عوض كنه بعد بياد پيش ما تا با هم بازي كنيم .

من :

 واقعا نميدونيد خواهرم اين چيزا رو كه ميديد چقدر ميخنديد منم ريز ريز ميخنديدم آخه اولين بار بود از اين بازي ها ميكرد چون عاشق بازي هاي پر از هيجانه .

توصيه : حواستون باشه وقتي خواهرزاده ي محترم درخواست مامان بازي ميكنه زود قبول نكنيد چون مجبور ميشويد به زور به خونتون برگرديد و صداي گريه ش رو بشنويد

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت9:0توسط خاله جون | |

چند شب پيش خونه جوجوي كوچولوي نازم بودم . داشتم كنارش بازي ميكردم كه يدفعه گفت خاله مياي مامان بازي كنيم من گفتم باشه و بازي ما اينجوري شروع شد . شايان ذكر است سيد رضا گفت خودش ميشه مامان منم پسرش ميشم .

سيدرضا: پسرم صنونه (صبحانه) چي ميخوري؟ تخخ (تخم مرغ) ميخوري؟

من : بله ماماني اگه ميشه برام درست كن . مرسي

سيدرضا : بيا پسرم عزيزم بخور .

منم مثلا داشتم صبحونه مامانم رو ميخوردم بعدش خواستم برم طرف يخچال مثلا آب بيارم كه يكدفعه گفت پسرم ، عزيزم در يخچال رو آروم باز و بسته كن . باشه

ادامه دارد.....

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت8:57توسط خاله جون | |

سيد رضا چند روز پيش با مادر خانمي و مادرجون(مادر آقاي پدر) رفته بودن اصفهان پيش دكتر مادر خانمي ....

اما مكالمه سيد رضا با خاله قبل از رفتن به اصفهان

وقت خداحافظي :

سيد رضا : خاله با هناپيما(هواپيما) ميرم اصفهان نه يه وقت زنگ بزني به سيدرضا بگي ميخوام حرف بزنم ها من ميخوام بازي كنم ( خاله ، شيرجه به سوي عليرضا براي ماچ و بوسه و گاز)

مكالمه سيدرضا با دكتر مادر خانمي

سيد رضا : سلام

دكتر : سلام پسر گلم خوبي؟

سيدرضا: خوبم ، ماماني من كجاست ؟؟

دكتر : رفته اون يكي اتاق الان مياد

سيدرضا: آمپولش زدي؟؟ ديگه آمپول نزني ها ؟؟(انگشت تهديد)

دكتر: باشه پسرم ، اسمت چيه ؟

سيد رضا : سيد رضا ، مامانم رو خوب كني ها (انگشت تهديد)

دكتر از خنده روده بر مي شود ....

سيدرضا : ديگه كاري نداري خدادظ (خداحافظ)

***

آقاي پدر و سيدرضا

آقاي پدر : سيد رضا سلام پسرم خوبي ؟

سيدرضا : بابايي ميخوام بخوابم  شب بخير

خلاصه تو اين چندروز ما موفق به حرف زدن با سيد رضا نشديم چون آقا رضا وقت نداشت ميخواست بازي كنه  

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت13:0توسط خاله جون | |

سلام به تمام دختراي خوب ايران زمين روزتون مبارك خوشكلا من سيد كوچولو اين روز رو به تمامي دختراي خوب تبريك ميگيم مخصوصا به ني ني كوچولوها

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت11:34توسط خاله جون | |