دقيقا آذر ماه پارسال بود كه من و جوجو با هم سودوكو حل ميكرديم و منم كلي از اين بابت شاد و خوشحال بودم كه گلم با من اين جدول رو حل كرده  جدول رو به يادگار برداشتم تا هر وقت بزرگ شد بهش نشون بدم كه با هم چه بازي هايي ميكرديم و چقدر شاد و خوشحال بوديمعدد 9 رو هنوز ياد نگرفته بود و من بهش ياد دادم و از اين بابت خوشحال شد و گفت به آزاده جون (مربي مهدش) ميگم خاله به من اين عدد رو ياد داده و اونم بهم بگه آفرين سيد رضا



تاريخ : سه شنبه چهارم آذر 1393 | 11:29 | نویسنده : خاله جون |

سيد رضا و آقاي پدر محرم 92

 

 اينم عشق فرزند به پدر

 

پدر و پسر ورزشكار 

 

 

 



تاريخ : یکشنبه دوم آذر 1393 | 11:1 | نویسنده : خاله جون |

 عاشوراي سال 92 خاله تهران بود اما متاسفانه امسال رو نتونستم برم . ابتدا عكسهاي محرم پارسال رو گذاشتم و بعد عكس هاي جديد سال93

  

  

سال 93

  

 و در انتها فاطمه سادات خانم خواهر يك ماهه سيد رضا

 

عليرضا جان روژان (دخترخاله عليرضا) به ني ني كوچولو ميگه فاطما گل و ما هم به طبع از روژان خانم ايشون رو فاطما گل صدا ميزنيم   در ضمن روژان اعتراض داشت و ميگفت چرا خاله اسمش رو سيندرلا نذاشت من دوست داشتم سيندرلا باشه 

اينم عكس يك ماهگي سيد رضا  



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393 | 9:34 | نویسنده : خاله جون |
عليرضاي عزيزم امسال به كلاس اول ميره و حسابي شاد و خوشحاله . خاله هم به خاطر اولين سال مدرسه ش وقتي شمال بود براي جوجو چند تا سوغاتي آورد البته با بقيه سوغاتي هاي هميشه فرق داشتن.

كتاب هاي آموزش الفبا و مدادرنگي (عاشق مداد رنگيه ) هروقت زنگ ميزنم ميگه خاله من فقط مداد رنگي ميخوام

 

باب اسفنجي ؛ بن تن و مرد عنكبوتي ۳ شخصيتي كه عليرضا دوسشون داره

منظره جديد اتاقم



تاريخ : یکشنبه چهارم آبان 1393 | 8:50 | نویسنده : خاله جون |
 

وقتی به گذشته میرم از"حال" میرم



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم مهر 1393 | 10:59 | نویسنده : خاله جون |
سلام به عليرضا عزيز خاله


      گلم تولدت مبارك عزيز دلم

تو ديگه شش ساله شدي و ان شاالله  از امسال ميري مدرسه . دل خاله برات يه ذره شده عزيزم

خاله دلش برات خيلي تنگ شده به خاطر همين هرچي عكس داري به تمامي در و ديوار اتاقم زدم تا هر وقت هرجا رو نگاه ميكنم فقط تو ببينم گل نازم

 





تاريخ : یکشنبه سی ام شهریور 1393 | 9:42 | نویسنده : خاله جون |
سلام

روزايي كه پيش سيد رضا بودم وظيفه من بود كه باهاش برم مهد اونم كلي خوشحال ميشد كه خاله بايد همراهيش كنه چون با خاله ميشه وقت برگشت به پارك رفت و كلي بازي و شادي كرد. شيطون ميدونست من هيچوقت بهش نه نميگم و هرچي بگه ميگم چشم با اينكه مسير خونه تا مهد خيلي كم بود اما من بيصبرانه انتظار اين ساعت رو ميكشيم . روز اول به من ميگفت خاله حواست جمع باشه من يه بار بيشتر بهت مسير رو نميگم خوب ياد بگير دفعه بعد خودت تنهايي بايد بياي دنبالم من ميگفتم چشم و ميخنديدم و محكم بغلش ميكردم اين وروجك رو

مادر خانمي ميگفت از وقتي اومدي زود آماده ميشه و تكاليفيش رو زود مينويسه .

از مربي مهربونش خواستم  كه چند تا عكس بگيرم . هنوز بچه هاي كلاس نيومده بودن فقط سيد رضا و سه تا از دوستاش اومده بودن  . گل من نفر دوم از سمت راسته

اينجا هم كه رفته بودن بازديد از موزه . من از روي عكسي كه مهد بهشون داده يه عكس گرفتم به خاطر همين كيفيت خوبي نداره سيد رضا نشسته نفر پنجم از سمت چپ  . آزاده جون ميگه سيد رضا از همه بچه ها سنش كمتره به خاطر همين خيلي مواظبش بود البته فوق العاده دوستش داره



تاريخ : یکشنبه دوم شهریور 1393 | 8:45 | نویسنده : خاله جون |
عليرضا گل ناز من باغ پرندگان اصفهان كه رفته بود كلي ذوق كرده براي حيوانات و ازهمه بيشتر از طاووس خوشش اومده بود .

 



تاريخ : یکشنبه پنجم مرداد 1393 | 9:7 | نویسنده : خاله جون |
اين از مكالمه ديروز من و جوجه

من : سلام گلم عزيزم خوبي نفسم

عليرضا : سلام خاله (با بي حوصلگي تمام)

من :‌گل من داره چكار ميكنه

عليرضا : (حالا ديگه سرحال ميشه و يه نفس حرف ميزنه) ما داريم اسباب بازي ميكنيم

خاله : چي ؟ اسباب بازي

عليرضا : نه نه اسباب كشي . خاله ما يه جاي ديگه رفتيم اگه اومدي و زنگ زدي ما نيستم ها ميخوايم بريم يه خونه ديگه كه درش سفيد بعد مياي وان رو ميزني(آبفن رو ميگه يعني طبقه اول) بعد من در رو باز ميكنم تو مياي و يه عالمه اسباب بازي براي من مياري . نكنه بري تو(۲) رو يزني(آبفن طبقه دوم رو ميگه) ما اونجا نيستيم ها اگه يزني ميري خونه همسايه . خاله بابايي خونه نيست و من دارم به ماماني كمك ميكنم ديگه چيزي نمونده خاله مادرجون و دايي نياين شيطونك بازي كنن و وسايل ما رو خراب كنن تازه اسباب بازي هاي من توي كارتن هستن و يه وقت نياي درشون بياري ماماني دعوات ميكنه ها ....

خلاصه همينجوري هي حرف ميزد و من هي قربونش ميرفتم خواهرم ميگه تا حالا يه ريز اين همه با كسي حرف نزده بود و اين همه آمار نداده بود .

اينم از شاهكار خاله



تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 | 9:6 | نویسنده : خاله جون |
عليرضا چند تا عكس توي مهد گرفته و كلي از ديدنش ذوق ميكنه . به من زنگ ميزنه و با ذوق ميگه خاله من با دوستام عكس گرفتم ببين چه خوشكل شده  بعد گوشي تلفن خونه شون رو ميگيره طرف عكس ها (فكر ميكنه من ميتونم ببينم ) ميخواي براي تو هم بفرستيم خوشحال بشي  حالا من از پشت تلفن جيغ و فرياد

ميكي و عليرضا

اين عكس رو گذاشتم روي Desktap رایانه اداره



تاريخ : یکشنبه یازدهم خرداد 1393 | 9:30 | نویسنده : خاله جون |