گل نازم چقدر اين روزا دلم برات تنگ شده عزيز دل خاله اين روزا بيشتر و بيشتر احساس دلتنگي ميكنم چون ميدونم كمتر از دو هفته ديگه ميبينمت. گل كوچولوي من كلي خريد كردم و حسابي مهيا شدم تا ببينمت . توپ قل قلي (توپ فوتبال ) هموني كه مثل هميشه خودت خواستي . من نميدونم تو اين همه توپ رو چكار ميكني كه هر دفعه بهت زنگ ميزنم فقط ازم توپ ميخواي اونم چه رنگاي عجيب و غريبي مثلا اون دفعه رنگ سياه خواستي من و خاله زري كلي گشتيم تا يه توپ سياه پيدا كرديم  عزيز دلم زودتر بيا دل خاله بدجوري هواتو كرده و هنوز نيومده به فكر اينم كه كي برميگردي  فقط دعا ميكنم كه به سلامتي بياي و برگردي . ان اشاالله همه خواهرزاده هاي كوچولو رو خدا سالم پيش خاله ها ببره   

وروجك شيطون خاله

  



تاريخ : یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ | 8:56 | نویسنده : خاله جون |

يه عموي خوب و مهربون عكساي جوجو و خواهرش رو به شكل زيبايي كار كرده از ايشون كمال تشكر رو دارم  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ | 7:55 | نویسنده : خاله جون |
سلام به همه ي بچه هاي گل اول دبستاني  

 حتما اين عكس خيلي عجيبه و نميشه گفت چيه ولي خاله ميگه كه اين شي سفيد چيه ؟ اين اولين دندون شيري سيدرضاست كه ديروز آقاي دكتر اون رو كشيد و بچه ناز ما رو بي دندون كرده  آقاي پدر گفت دندون اصلي جوجو كمي دراومده بود به خاطر همين رفتيم پيش آقاي دكتر و دندون رو كشيديم . گل ناز من خيلي تو دندون پزشكي خوب بوده و اصلا گريه نكرده و كلي اقاي دكتر تشويقش كرده . جوجو بعد از تزريق آمپول و قبل ازكشيدن دندونش در اتاق پزشك رو باز كرده و گفت دكتر جان اگه سوز موزن نداري ما بيايم تو  الهي من فداش

  

يار دبستاني من

 

عكس خواهر كوچولو 

مادر خانمي ميگه رابطه جوجو با خواهرش خيلي خوبه  



تاريخ : دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ | 7:49 | نویسنده : خاله جون |
مكالمه امروز صبح من و جوجو 

عليرضا : سلام خاله . تو با من كاري داري؟(بابايي بهش گفته صبح زنگ بزن خاله كارت داره) 

من : (حالا شاد و خوشحال كه عليرضا بهم زنگ زده) سيدرضا خوبي؟ چه خبر از مدرسه؟ 

عليرضا : خاله ميدوني من نماينده باغچه شدم ؟ 

من ؟  حالا وظيفه نماينده باغچه چيه ؟

عليرضا : آقاي ناظم من و مهزيار رو نماينده باغچه انتخاب كرده و من تصميم گرفتم از باغچه مواظبت كنم ولي مهزيار اين تصميم رو نگرفته . بايد مواظب باشم بچه ها نرن تو باغچه يا اونجا آشغال بريزن . ديگه كاري نداري من بايد برم سر كلاس  

من :  خداحافظ عزيزم گل نازم  

آقاي پدر مكالمه رو براي من كامل ترجمه كرد متاسفانه من هيچي از حرفاش رو متوجه نشدم چون سيدرضا هنوزم قاطي پاطي صحبت ميكنه . هر روز با كفشاي گلي مياد خونه و بهش ميگم سيدرضا چرا كفشا و لباست گليه ميگه بابايي من نماينده باغچه هستم اشكال نداره برم اونجا بازي كنم ولي بايد مواظب باشم بچه ها نرن



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ | 8:25 | نویسنده : خاله جون |
خوب ديگه گل ناز من اولين دندون شيري اش هم افتاد و دندون تازه درآورده . مرد كوچكم ديگه بزرگ شده آقا شده  خواهرم  كلي نگرانش شده و جالب اينجاست عليرضا ميگه ماماني نگران نباش ببين من يه دندون ديگه درآوردم خوشحال باش و حالا خواهرم    

آقاي پدر ميگه هروقت بهش ميگم ميخوام براي خاله عكس بفرستم سيد رضا زود ژست ميگيره و ميگه بابايي براي خاله م عكس خوشكل بفرست . واي خدا گل نازم هم ميدونه چقدر عاشقانه دوسش دارم



تاريخ : شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۳ | 12:1 | نویسنده : خاله جون |
به مناسبت هفته كتاب اداره يه نمايشگاه گذاشته بود و سيد رضا هم از نمايشگاه بي بهره نبود و كلي كتاب خريد  

 

 

حالا مكالمه منو و سيدرضا 

خاله : سلام گلم خوبي عزيز دل خاله  

سيدعليرضا : خوبم خاله تو خوبي ؟ دايي خوبه؟ 

خاله : بله عزيزم همه خوبن . سيدرضا من برات كتاب خريدم  

سيدعليرضا : چي خريدي؟ 

خاله : كتابهاي مي مي ني 

سيدعليرضا : كدوم مي مي ني ؟ 

خاله :  همون كه يه سري از كتاباش رو داري ؟منم بقيه رو گرفتم  

سيدعليرضا: خاله من نميدونم كدوم رو ميگي اول يكي رو بخون  

خاله :

كلي آدرس دادم چون قبلا يه سري از اين كتابها رو داشت اما دوست داشت من براش بخونم و مدام اصرار داشت كه متوجه نميشه مي مي ني كيه . منم يكي از كتابها رو براش خوندم و اونم راضي شد كلي هم خنديد . نفس خاله دلش تنگ شده و جديدا وقتي بهش زنگ ميزنم مكالمه طولاني ميشه و با كل اعضاي خونه هم حرف ميزنه. خواهرم ميگه سيدرضااسمش رو ياد گرفته و به راحتي ميتونه بنويسه  آفرين به اين گل پسر

 



تاريخ : سه شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۳ | 8:22 | نویسنده : خاله جون |

روژان جان تولدت مبارك  



تاريخ : چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۳ | 14:34 | نویسنده : خاله جون |
 دقيقا آذر ماه پارسال بود كه من و جوجو با هم سودوكو حل ميكرديم و منم كلي از اين بابت شاد و خوشحال بودم كه گلم با من اين جدول رو حل كرده  جدول رو به يادگار برداشتم تا هر وقت بزرگ شد بهش نشون بدم كه با هم چه بازي هايي ميكرديم و چقدر شاد و خوشحال بوديمعدد 9 رو هنوز ياد نگرفته بود و من بهش ياد دادم و از اين بابت خوشحال شد و گفت به آزاده جون (مربي مهدش) ميگم خاله به من اين عدد رو ياد داده و اونم بهم بگه آفرين سيد رضا



تاريخ : سه شنبه چهارم آذر ۱۳۹۳ | 11:29 | نویسنده : خاله جون |

سيد رضا و آقاي پدر محرم 92

 

 اينم عشق فرزند به پدر

 

پدر و پسر ورزشكار 

 

 

 



تاريخ : یکشنبه دوم آذر ۱۳۹۳ | 11:1 | نویسنده : خاله جون |

 عاشوراي سال 92 خاله تهران بود اما متاسفانه امسال رو نتونستم برم . ابتدا عكسهاي محرم پارسال رو گذاشتم و بعد عكس هاي جديد سال93

  

  

سال 93

  

 و در انتها فاطمه سادات خانم خواهر يك ماهه سيد رضا

 

عليرضا جان روژان (دخترخاله عليرضا) به ني ني كوچولو ميگه فاطما گل و ما هم به طبع از روژان خانم ايشون رو فاطما گل صدا ميزنيم   در ضمن روژان اعتراض داشت و ميگفت چرا خاله اسمش رو سيندرلا نذاشت من دوست داشتم سيندرلا باشه 

اينم عكس يك ماهگي سيد رضا  



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۳ | 9:34 | نویسنده : خاله جون |